تبليغاتX
دلم رو بکنم بندازم دور؟

آنچه گذشت

ما یه خانواده 4 نفره هستیم یه خواهر و خودم و پدر و مادر. مدتیه از شهر قبلی به رشت اومدیم و حالا تو رشت زندگی می کنیم..بابام یه بوتیک لباس فروشی داشت تو شهرستان خودمون.وضعمون هم بد نبود تا اینکه بابام تصادف می کنه.و تو این حادثه کلی از زندگی عقب میافتیم و همین زمینه ای میشه واسه اتفاقای بعدی و بدهکار شدن بابام.بابامم پول سودی می گیره که میشه قوز بالای قوز.بخاطر کم کردن خرج و مخارج زندگی مجبور میشیم که بعد از مدت ها به شهرستان کوچیک خودمون برگردیم که باعث خوشحالی خیلی از حسودا شد.از جمله خاله جان عزیز.دعوا های بابا و مامان باعث می شد افسرده و غمگین باشم و از طرفی بدلیل این خونه اون خونه شدن دوستای زیادی نداشتم و تنهایی شده بود رفیق لحظه هام.

هر چی داشتیم و نداشتیم فروختیم دادیم پول طلبکارا اما بازم بدهکار بودیم.یه خونه اجاره کردیم و سعی کردیم همه چی رو از نوع شروع کنیم.اما اوضاع روز بروز داشت بدتر می شد.

اولین تجربه دوستی با جنس مخالفم با شکست روبرو شد و در تجربه دوم آرزو با رفتارش بهم گفت که با همه فرق داره و تونست دل منو بدست بیاره.


سلام.منو ببخشین یه مدتی نیومدم.خواستم دور باشم.دلم براتون تنگ شده بود.امیدورام حالتون خوب باشه و بازم مث قبل پیشم بیاین.


 

نوشته شده توسط ارشک در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


بعد از مدت ها برگشتم

سلام.بعد از مدت ها برگشتم.شاید نزدیک به شش ماه نبودم.نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم.خیلی مدته بهتون سر نزدم.وقتی تونستم دوباره خودمو پیدا کنم و مشکل  افسردگیم کمتر شد تصمیم گرفتم برای مدتی کمتر از گذشته بنویسم تا از این حالت واسه همیشه بیرون بیام.

بعد از مدت ها وقتی این خاطراتو خوندم برام جالب بود.پشیمون نیستم که تا اینجا نوشتم.تازه می خوام ادامشم هم  بنویسم تا برگردم پیش شما دوستای گلم.قول می دم به همتون سر بزنم.

می خوام خلاصه ای از چیزایی که تا اینجا نوشتم(آنچه گذشت) تو پست بعدی براتون بنویسم.چون از دو تا پست آخر خوشم نیومد این مطلبا رو روی این 2 تا پست می نویسم.


 

نوشته شده توسط ارشک در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


می شه عاشق شد حتی با دستای خالی

خبر خودکشی آرزو شک بزرگی بود.کلی گشتم و ایمان رو پیدا کردم تا ازش اطلاعاتی بدست بیارم.می گفت فلان بیمارستان بستریه.

دو دل بودم که برم یا نه.یه دل می گفت برو بپرس حالش چطوره.ببین آخه چه بلایی سرش اومده.آخه چرا این کارو کرده.یه دل می گفت آخه می خوای بری بگی با کی کار داری.آخه نمی گن تو کی این دختر می شی؟فامیلاش ببینن نمی گن این دیگه اینجا چیکار می کنه؟بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید صبر کنم و کار اشتباهی انجام ندم که بعدا باعث پشیمونی بشه.

از ایمان می پرسیدم چیز درستی نمی گفت.می گفت معدشو شست شودادن.یه همچین چیزایی..معلوم نبود این دیگه چه جور پسر دایی بود بعد از چند روز بهم خبر رسید که از بیمارستان اومد و حالش دیگه خوبه و الان خونه هست.خیالم راحت شد.فقط برام سوال بود که چرا این کارو کرده.

نمی شد براش زنگ بزنم .آخه تلفن خونشون وصل نبود.غروب منو رضا سوار موتور شدیم تا دوری تو محل بزنیم.یکی از فامیل های آرزو یه آرایشگاه زنانه سر خیابون داشت.آرزو اکثرا می رفت اونجا و کمک می کرد.همین که از اونجا رد شدیم از در آرایشگاه اومد بیرون.

قلبم لحظه ای واستاد.یکم لاغر شده بود.رنگش پریده بود.غمگین بنظر می رسید.وقتی متوجه من شد سری به نشونه سلام تکون داد و منم جوابشو دادم.یدفعه چهرش تغییر کرد.رنگ و روش باز شد.لبخند رو لبش نشست.باورم نمی شد یعنی از دیدن من اینقدر خوشحال شد؟

وقتی برام زنگ زد ازش پرسیدم چرا این کار رو کردی؟

 گفت :یدفعه دنیا برام سیاه شده بود.از فرشته(دوست دختر رضا)شنیدم که تو با دختر خالش دوستی(همون الهام که خیلی مدت پیش یه مدت کوتاه باهاش دوست بودم)از این طرف هم داداش کوچیکم هی اذیتم می کرد از اونورم بابام.این از خونوادم و اینم از شما آقا ارشک.

ارشک:ای بابا تو خودت بریدی.خودت دوختی.حداقل می زاشتی من از خودم دفاع کنم

(موقع حرف زدنام بغض آرزو ترکید و شروع کرد به گریه )آره یه مدت کوتاه با الهام دوست بودم. خیلی مدته که باهاش نیستم.تقصیر خودته.اون موقع که بهت گفتم سوالی نداری چرا ساکت موندی؟(صداش بریده بریده بود.نمی تونست صحبت کنه)وقتی فهمیدم این قدر دوسم داره که حاضره بخاطرم ...

احساس کردم منم دوسش دارم.این اولین باری بود که باهاش اینقدر مهربون حرف می زدم.برای اولین باربهش گفتم دوستت دارم.اون چند بار گفته بود من باور نکردم .اما اون با رفتارش بهم فهموند که واقعا دوسم داره.با اون نگاه مظلومش.با حرف های مهربونش.با محبتاش.بهم فهموند که میشه دوست داشت.

میشه عاشق شد حتی با دست های خالی


بچه ها چرا اینقدر زود قضاوت کردین.جوون مردم به این زودی کشتین؟صبر داشته باشین.

کوثر خانوم و چند تا دیگه از دوستای گلم من بی معرفت نیستم.اینقدر گرفتارم که آپ هام منظم نیست و دیر به دیر آپ می کنم.گاهی وقت داشته باشم خبرتون می کنم اما گاهی وقتا نمی شه.دوستای عزیز تر از جانم خودتون دیگه هفته ای یه بار سر بزنین.من چاکرتونم.از من دلگیر نشین.هر وقت بتونم پیشتون میام.این بوسم مال اولین دوستی از بین خودمونه که بیاد به وبم


 

نوشته شده توسط ارشک در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت


عشق نو یا وداع؟

با ایمان صحبت کردم.گفتم باشه.باهاش دوست می شم.بعد یکی دو روز  تو خونه بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم.یه دختر خانوم سلام کردو

آرزو:سلام.خوبین؟

ارشک:ممنون شما؟

آرزو:ایمان راجب من با شما صحبت نکرد؟منم آرزو

ارشک:ا.سلام خوبین آرزو خانوم؟(هنگ کرده بودم چون نمی دونستم باید راجب چی صحبت کنم)

آرزو:ممنون.

بعدشم یکم در مورد سن و اسم تعداد اعضای خانواده صحبت کردیم.اون یک سال از من کوچیکتر بود.(چه عجب.یعنی از من کوچیک تره)

ارشک:آرزو خانوم راستی کلاس چندم هستین؟تا حالا دوست پسر داشتین؟چند بار؟

آرزو:من ترک تحصیل کردم.

ارشک:ا چه بد.آخه چرا؟

آرزو:دوره راهنمایی یه مدت با پسری دوست شدم.از درس افتادم.وقتی پدرم فهمیدبدجور کتکم زد و برای مدتی منو تو  خونه حبس کرد.هر جا می رفتم کنترلم می کردن و نمی زاشتن جایی برم.اون سال رد شدم و بعد اون دیگه بابام نزاشت مدرسه برم.

ارشک:این خیلی بده.ای کاش تصمیم می گرفتین و دوباره ادامه تحصیل می دادین.خب شما دیگه سوالی ندارین؟

آرزو:نمی دونست چی بگه.

ارشک:خوب اگه نمی دونی خودم می گم.نگاه به این خونه شیکی  که توش نشستیم نکن.مال خودمون نیست.وضع مالیمون بر خلاف تصور مردم خوب نیست و کلی بدهکاری داریم.یه موقعی خوب بود.تا حالا چند بار دوست دختر گرفتم.و....

آرزو:وضعت برام مهم نیست.مهم اینکه که پسر خوبی باشی که هستی.کی اول زندگی چیزی داره که تو داشته باشی.

من چندان طرف آرزو نمی رفتم.معمولا اون برام زنگ می زد.هر وقت دنبال ایمان میرفتیم با شنیدن صدای موتورم از خونه بیرون میومد واسه دیدنم.اما من اونو زیاد تحویل نمی گرفتم.انگار بعد از فرزانه دیگه دلی نداشتم واسه عاشق شدن.اوایل حتی قیافش رو خوب نمی شناختم.با رضا رفتیم نانوایی.یه دختره هی نگام می کرد.چشام به چشش می خورد.

ارشک:تو دلم می گفتم.ای بابا این چقدر نگام میکنه.چقد سیریشه.

تو راه برگشت

رضا:ارشک تو چرا آرزو رو تحویل نگرفتی.دلم براش سوخت.بیچاره بدجور نگات می کرد.

ارشک:ا ؟اون آرزو بود؟چادر گذاشته بود نشناختمش.دیدم برام آشناست.

رضا هر جا آرزو رو می دید سلام می کرد(پسره خود شیرین کن).رضا از آدما مثل ابزار استفاده می کرد.و می خواست به وسیله آرزو با دوست دخترش (فرشته/فامیل دوست دختر چند روزه ثابق من)ارتباط داشته باشه.به این ترتیب آرزو  و فرشته با هم آشنا شدن.

مادر آرزو فهمیده بود که من با آرزو دوستم.اتفاقا خوشش اومده بود.و منو وقتی میدید بیشتر حرف می زد.حتی وقتی آرزو باهاش بود شروع به حرف زدن می کرد اینقد که آخرش آرزو می گفت بیچاره رو رو خسته کردی مامان.شاید کار داشته باشه.

همیشه ازم عذر خواهی می کرد واسه رفتار های خانوادش.تا اینکه یه روز وقتی دنبال ایمان رفتم آرزو پیداش نشد. دلشوره عجیبی داشتم.دیگه به اومدنش عادت کرده بودم.ایمان هم نبود.فرادش از رضا شنیدم که آرزو با مرگ  موش خودکشی کرده و ....


سلام به همتون.ببخشین نتونستم تو این مدت خبرتون کنم.تعداد لینک ها زیاده و سخته تک تکتونو خبر کنم.اما بازم سعی می کنم پیش تک تکتون بیام.

 

الهه ی مرگ ممنون که سر زدین.منم خواستم سر بزنم وبتون باز نشد.

پری خانوم ممنون که لطف کردین و اومدین.راستش نظر شما اینقد طولانی و خوب بود که دلم نیومد بیام و یه نظر سرسری و کوتاه  بدم و برم.خواستم درست تر و با فکر آروم تر بهتون سر بزنم .وقت مناسبم گیر نیومد.واسه همین طول کشید.خیلی ممنون.منم خوشحالم دوستای گلی مث شماها دارم.الانم لینکت می کنم. 

ستاره خانوم ممنون که بهم سر می زنین.محبت دارین.

زهرا خانوم من آخر نفهمیدم که شما کی هستین از کجا .ولی ازتون خیلی ممنونم که از اول تا حالا بهم سر می زنی.ای کاش یه وب درست می کردی ما هم جبران کنیم.

الهام جون ممنون.خیلی لطف داری.تنهامون نزار

فرشته کوچولو از تو هم ممنونم.وب قشنگی داری.دلم می خواست عکساشو می زاشتم. اما روم نمی شه.کادو ها هم دو دست شلوار.دو دست پیراهن.یه جفت کفش.از طرف همسایه هم مقداری پول بود.ایشالا تولد شما.

 آرام جان فکر کنم مث اسمت دختر آروم و مهربونی باشی.ببخشین خبرتون نکردم.ای کاش می شد کیک رو بیارم با هم بخوریم.ای کاش یه عکس درست و حسابی از کیک می گرفتم و واستون می زاشتم.اصلا فکر نمی کردم دوستای خوبی مث شما ها داشته باشم.دیدین که این پست اختصاصی هست.

مهسا خانوم ممنون.کم پیدایی.ممنون اومدی.به نظرم اگه روزه اذیتت می کنه خب نگیر دختر خوب.

درنا خانوم ممنون واسه نظرتتون.امیدوارم مشکلتون حل شه و زودتر بتونین بازم به نت بیاین.

بقیه بچه ها هم که خودشون نمیان.حتما باید برم گوششونو بکشم خودم بیارمشون.

به زودی ادامه این داستانو می نویسم.الان هم دارم میام به همتون خبر بدم آپم.پس اومدین کامل بخونین و یه نظر توپ بزارین و کم لطفی هم ممنوع


 

نوشته شده توسط ارشک در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


امروز فرق داره

سلام.امروز که دارم می نویسم یکم با روز های دیگه فرق داره.آخه تا قبلش می گفتم:

کسی که دلش می خواد یه لحظه دیگه بمیره  واسه چی باید جشن تولد بگیره؟؟؟؟؟

دم ظهر خسته رفتم خونه.خواستم در یخچالو باز کنم دیدم مامانم اومده جلمو بگیره.گفتم تشنمه بابا.دنبال آب می گردم تا بیاد نزاره درو باز کردم و دیدم تو یخچال کیک هست.برنامه سورپرایزشون هم بهم خورد.

زحمتشو خواهرم کشید.تو کیک 23 تا شمع کوچیک بود. اولش شمع های اطراف کیک رو روشن کردیم.بعد شمع های وسط رو.واسه همین نزدیک بود دستم بسوزه.

ما دور و برمون خلوته.اما خواهرم جای تموم کسایی که نداشتم برام کادو خرید.من فکر می کردم کسی رو ندارم و کسی بیادم نیست.اما یه خونواده دارم که دوسم دارن.حتی صاحب خونمون برام کادو فرستاده بود.کلی خجالت کشیدم.

اما بزارین از اتفاق های بیرون از خونه و روز قبل بگم.چند تا از دوستان دیروز و چند تا هم امروز بهم تبریک گفتن اما دیشب اتفاقی افتاد که یه لحظه....

از طرف یه شماره ناشناس  اس ام اس   اومد و گفت :وقتی دیدم بارون می باره یاد تو افتادم که بارونو دوست داری.بعدشم یادم اومد که فردا تولدته.تولدت مبارک.

تو فکر رفتم.واسه یه لحظه فکر کردم اونه.بعد یه اس ام اس دادم و فهمیدم یکی از دوستای قدیمیه.هم خوشحال شدم هم....

امروزم یکی از بچه ها که دورادور میشناسمش اومد مغازه پیشم.تعب کردم که چی شده پیش ما اومده.بعد دیدم یه دفعه رفت بیرون.با نگام دنبالش کردم دیدم رفت و یه دختر خاونم کادویی بهش داد.(انگار تولد اونم بود.یاد اون موقع ها افتادم)

وقتی اومد واسه خداحافظی خندیدم و بهش گفتم تولدت مبارک.اون رفت و من موندم تو دنیای خودم و یاد اون روزی که با کادو و یه جعبه شیرنی اومدی پیشم(عشق آخرم)

به هر حال خوشحالم کسایی بودن که به یادم بودن.ممنون از همتون.


در مورد پست هم بزودی کامنت جدید می زارم.بیاین ها.از همتون هم ممنونم دوست های گلم.حتما باید بیام خبرتون کنم؟سر بزنین دیگه .باشه میام خبرتون می کنم.


 

نوشته شده توسط ارشک در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت


ایمان شروع کرد به تعریف از دختر عمش.اسمش آرزو بود.منم چند بار دیدمش.دختر بدی نبود

گفتم ایمان من اصلا تو فاز دوست شدن با کسی نیستم.نمی خوام با کسی دوست بشم و بعد یه مدت ببینم دوسش ندارم بعد جدا شم و دل کسی ازم بشکنه .من باهام بازی شده و نمی خوام با کسی بازی کنم.رضا گفت خب درستشم همینه.اگه دوسش نداری دوست نشو.

هر وقت دنبال ایمان می رفتیم آرزو منو می دید بد جور بهم  نگاه می کرد. ازجلوم رد می شد و سلام می کرد.من مورد توجه بودم و این حس خوبیه.

ایمان هم هر چند وقت یه بار دوباره پیشنهاد می داد نمی دونم  چه اسراری بود.یادمه یه روز غروب ایمان و رضا با هم در مورد جی افشون داشتن حرف می زدن.بعد منو دیدن که دارم با حالت خاصی نگاشون می کنم.ایمان گفت ارشک رو ببین.با کسی دوست نیست و اصلا این مشکلات رو نداره.

ولی گاهی بهشون حسودیم می شد.گاهی دلم بد جور می گرفت.وقتی می دیدم اونا یکی رو دارن و ازش حرف می زنن و من ....

آرزو دو تا دادش کوچیک و شیطون داشت.هر وقت می رفتم دنبال ایمان می یومدن موتورمو انگولک می کردن.منم شاکی.آرزو می یومد دعواشون می کرد.بابت خانوادش خجالت می کشید.وضع مالیشون چندان خوب نبود.بابای آرزو اعتیاد داشت و مادرش هم یکمی چطوری بگم یطوری بود.مثلا هر وقت منو می دید شروع می کرد به صحبت کردن و تموم هم نمی کرد.منم روم نمی شد بگم باید برم کار دارم.

راستش یکی از دلایل هم خونوادش بود که تو دلم نمی نشست و گرنه خوش قیافه بود.رضا می گفت تو که با خونوادش نمی خوای ازدواج کنی.دختر خوبیه.

 تا اینکه یه روز با خودم کنار اومدم و رفتم طرف کسی که دوسم داره.آخه می گن

اگر خواهی دنیا به کام تو باشد           خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

منم دیگه خسته شده بودم از تنهایی.به رضا گفتم می خوام با آرزو دوست شم.و این بود شروع یه ماجرای تازه و اتفاقاتی که قرار بود برام بیفته تو این مدت


دم غروب اومدم یه سر به وبم بزنم.وقتی وب بالا اومد دلتنگیم چند برابر شد.

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته.

ممنون از این همه لطف.ممنون که بهم سر می زنین.ممنون بابت همه چیز.اما ای کاش می شد دلتنگیم رو پر کنم.حالا من موندم و رفیق همیشگی  

           تنهایی


 

نوشته شده توسط ارشک در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت


یعنی باید چیکار کنم؟

صبح زود پاشو بدو برو گاراژ ماشین گیر نمیاد.وای دیر شد.

5 ثانیه دیر تر از معلم رسیدم.معلم هم گیر.

معلم:آلان سر کلاس میان؟

ارشک:ترافیک بود

معلم:نه.بیروووووووووووون.

ارشک: با حالتی شل و ناراحت   باشه(تو دلمم برو بابا دیوونه.انگار خودش همیشه به موقع سر کلاس میاد.خوبه خودش اکثرا دیر میاد سر کلاس.)

یه نکته جالبم این بود که به الان می گفت آلان بعد بچه ها خندشون می گرفت.لج می کرد بد درس می داد.رفتم کلاس کناری که خالی بود نشستم.یه روز بارونی بود.منم سرما خورده بودم.چه حس غریبییه اول صبح بندازنت بیرون.صدای معلم و بچه ها از کلاس میومد.و منم گوش می دادم.و حوصلم سر رفته بود.یاد اون دانشمنده افتادم مستخدم بود ازپشت در درس یاد گرفت.

تو فکر بودم که یه دفعه صدای شعر خوندن یکی از بچه های کلاس های دیگه از راه رو به گوش رسید.می خوند و می رفت اونم با چه صدایی.بچه های کلاس از شنیدن صداش خندیدن.معلم هم اومد و بهش گیر داد.

ساعت بعد .هنوز معلم نیومده بود.سیب می خوردیم یه پرتاب 3 امتیازی کنج کلاس.کلاس که سطل آشغال نداشت زمان ما.

کلاس نقشه کشی.وای پروپرتیس شکلی رو باید می کشیدیم.شبیح به هر چیزی بود جز اونی که معلم گفته بود.

رضا رفته بود کار و دانش کامپیوتر.اصلا درس نمی خوند.اما راحت قبول می شد.

تو محل هم که همش دنبال دختر.چون من موتور داشتم سیریش بود رو من.یه روز با یکی دعواش شد.اون پسره، دوست پسر دوست دوست دخترش بود.فهمیدین که؟نفهمیدین؟دوست پسر یه دختره بود که داشت اون ور می رفت.

بعد اون بحس ،رضا با ایمان شدن دوستای صمیمی.منم طبیعتن با ایمان دوست شدم.بچه خیلی جوادی بود.خواننده مورد علاقه:جواد یساری.عباس قادری.همیشه دنبال دختر مردم.موقع محرم هم که می رفت و مداعی میکرد.ما هم بهش می گفتیم منده اهل بیت همون مداع اهل بیت.(منده به شمالی یعنی بچه گاو)

تا چیزی می شد می گفت بریم مشروب بخوریم.منم پدر مقدس.میگفتم بیخیال.مخشونو می زدم .اما گاهی اونا منو متقاعد می کردن(مخمو ی زدن).و باهاشون می خوردم.

منو شطرنجی کنین

ترک تحصیل کرده بود.می رفت کشتار گاه.قصاب بودن خونوادگی.عشق دعوا بود.خونوادشون هم که همه همین تریپ.خونهاشون کنار هم بود. یه دوست داشت بهش می گفتن کاسی.خیلی ناله و بی جون و بیریخت بود.منو یاد اون موجود توی عصر یخبندان می ندازه قیافش.همون سنجابه که همش دنبال فندق بود.کاسی تو رویای بلند کردن علم تو محرم بود.چه غلطا.اون زیر له می شی بچه.با این هیکل

خلاصه غروبا هر وقت رضا رو می دیدم ایمان و کاسی هم باهاش بودن و خلاصه منم باهشون گاهی می چرخیدم.با رضا دنبال ایمان می رفتیم.تو یه محل بودیم.یه روز ایمان بهم گفت دختر عمه من از تو خوشش اومده.باهاش دوست میشی؟

ارشک:چی میگییییییییییییی؟


این آپ زیاد جالب نبود دلیلش هم عجله تو نوشتن بود اما باید هر چی یادمه بگم.نمی خوام قصم زود تموم شه.سعی می کنم از این به بعد زود به زود تعریف کنم.دوستتون دارم.

هر کی منو دوست داره اومد نظر یادش نره


 

نوشته شده توسط ارشک در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


همه چی بدتر میشه بهتر نمی شه

این دوستی تموم شده بود.افسردگی و روزای غمگین نتیجه این دوستی بود.بعد مدتی خبر دادن فروزان با همون پسره ازدواج کرده.تا مدت ها غمگین بودم.دیگه طرف دختر جماعت نمی رفتم.حتی گاهی دوستام میومدن دنبالم باهاشون میرفتم بیرون.اونا شیطونی می کردن.اما من با هیچ دختری کاری نداشتم.

تا اینکه یه روز دم ظهر رضا(همون فامیل دورم)زنگ خونمونو زد و گفت سریع بیا پایین.رفتم گفت بریم دنبال اونا.دو تا دختر که معلوم نبود این موقع چرا بیرونن.خلاصه رفتیم و رضا شروع کرد به متلک.اونا هم خوششون میومد.به پارک رسیدیم.رضا گفت شماره بدم؟

یهو اون دختره که سبزه بود گفت تو نه من می خوام با دوستت که موهاش صافه دوست بشم.

رضا هم عصبانی گفت کی خواست با تو دوست بشه.منم جا خوردم که یه دختر خودش خواسته منو.

یکم فکر کردم و به اسرار رضا  شمارمو نوشتمو دادم.ازش خوشم نمی یومد.شاید می خواستم فروزان رو فراموش کنم.نمی دونم.گاهی آدم یه کارایی می کنه بی دلیل.

بعد به دختره که اسمش الهام بود گفتم دوست تو حاضره با دوستم دوست بشه؟دختره که اسمش بود فرشته سرخ شد.معلوم بود که دختر بدی نیست.با خجالت و اسرار دوستش الهام با رضا دوست شد.بعد یکی دوبار صحبت با الهام اخلاقامون نمی خوند و دیگه نه من سراغش رفتم و نه اون.

فروزان هم فراموش نشد که نشد و بازم غمش ته دلم بود.اما رضا با فرشته دوست بود.ما دوتا اونا رو واسه هم جور کردیم.ما دوتا با هم وداع کردیم و اون دوتا هنوز بودن واسه هم.

و اما از مدرسه ،بالاخره سال اول رو هم تموم کردم.با معدل 16.تو کلاسمون شاگرد دوم شدم.ببینین دیگه وضع درس کلاسمون چی بود که من شاگرد دوم شدم.

رفتم رشت و تو یه دبیرستان ثبت نام کردم.رشته مورد علاقه من الکترونیک بود.به کامپیوتر هم علاقه داشتم.اما نمی دونم چی شده بود که می گفتن الکترونیک جا نداره.

گفتن کامپیوتر هم بدرد نمی خوره.بیرون هم می تونی یاد بگیری.تا اینکه به پیشنهاد مشاورم رفتم الکتروتکنیک یا همون برق قدرت.می گفتن از یه شاخست.

سیم کشی ساختمان و سیم پیچی  یه موتور کجا و ساختن یه وسیله الکترونیکی کجا.

اوایل نمی دونستم.اما بعد از مدتی حالم از کتاب های تخصصی این رشته بهم خورد.اصلا علاقه نداشتم.دوباره از درس زده شدم.نمی خوندم.از طرفی وضع مالیمون داشت ضعیف تر می شدبابام کلی پول سودی گرفته بود همیشه می گفت ممکنه برشکست بشه.

منم احساس امنیت نداشتم.سعی می کردم پول هامو جمع کنم.تو مدرسه من و چند تا از بچه ها سی دی می فروختیم البته ام پی تری بود نه از اوناش که تو فکرته.با چند نفری هم دوست بودم.اما کلن من گوشه گیر هستم و منزوی.


خیلی خستم بچه ها.اما قول میدم بیام همتونو خبر کنم و بگم آپ کردم.ببخشین که دیر آپ کردم.ممنون که اومدین.امیدوارم بخونین و نظر بدین.و اگه نوشته هام خوب نیست بهم بگین.من انتقاد پذیرم.اگه وبم ارزش خوندن نداره بگین که دیگه ننویسم


 

نوشته شده توسط ارشک در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


بدرود عشق یکطرفه

بعد اون موضوع با فروزان تا مدتی قهر بودم اما بعد مدتی با وجود اینکه می دونستم با یکی دیگه هم دوسته اما گاهی زنگ می زد باهاش حرف می زدم.شاید دلیلش این بود که هنوزم دوستش داشتم و این دوست داشتن باعث شکستن قلبم شده بود.من با کسی از عشق می گفتم که می دونستم مال من نیست.اما تو حرفام نیش و کنایه هم  بود.آخرش هم دوباره باهاش قهر کردم.بهش گفتم از آدمایی مثل تو حالم بهم می خوره.اگه با کسی دوست بودی چرا دیگه با من دوست شدی؟

 

اوایل فکر می کرد زرنگی کرده.اما صحبتای من با اون طوری بود که گاهی عذاب وجدان هم می گرفت بخاطر اینکه در حقم نا مردی کرد.دیگه تو خیابون سر بزیر تر شده بود و اخلاقم رو اون تاثیر گذاشته بود.تا آخرین روزها امیدوار بودم که برام بمونه.

 

بازم برام زنگ می زد و دادش صدام می کرد. فروزان همیشه می خواست از آدما بعنوان مهره استفاده کنه.بعد دوستی یه بارم صدام کرد تو خیابون.رفتم گفتم چیه؟گفت این چند تا پسره مزاحمم شدن. گفتم خب؟

کاری نکردم.عشق حالش با اون بود اونوقت انتظار داشت دعواهاش مال من باشه.

من تو این بازی یه بازنده بودم.فروزان گاهی برام زنگ می زد و می خواست آزارم بده.من با دیدنش و یا شنیدن صداش بهم می خوردم.دفعه آخر که برام زنگ زد

ارشک:الو بفرمایید

فروزان:سلام خوبی ارشک جون؟

ارشک:سلام.چی شده یاد ما کردی؟

فروزان:هیچی داشتم زنگ می زدم به اون.بعد خط ها شلوغ بود.مال اینجا نیستش که.اینقد شمارشون طولانیه.گفتم ...

ارشک:می دونم مال کدوم دهاته.آره کد دهات های اطراف خیلی طولانیه

فروزان:(با عصبانیت)تو چیکار می کردی ارشک؟

ارشک:هیچی منتظر بودم دوست دخترام زنگ بزنن که یدفعه تو مزاحم شدی.(با حالت شادی مصنوعی)

فروزان:پس دیگه مزاحم نمیشم.کار نداری؟(با تعجب و ناراحتی)

ارشک:از اولم کاری نداشتم.

فروزان:خداحافظ(بوم...صدای کوبیدن گوشی تلفن)

 

این تنها باری بود که تونستم تو دهن به دهن اومدن با فروزان جوابش رو بدم.هنوزم هیچ دختری مثل اون سر زبون دار ندیدم.شاید بد قصه رو تعریف کرده باشم و شما دلتون بحالش سوخته باشه از برخورد آخر من.اما شما نمی دونین چه بلاهایی سرم آورد و قصدش از زنگ زدن فقط در آوردن اشک من بود.وگرنه لزومی نداشت از اون پسره حرفی بزنه.اما هنوزم می گم یکی از تیز ترین آدمایی بود که دیدم.


وقتی آپ کردم اینقد خسته بودم که بعدش رفتم گرفتم و خوابیدم.بعدا اومدم و به همه دوستام خبر دادم آپ کردم.اتفاقا اونا هم آپ کرده بودن.تو نظراتشون هم نوشته بودن براشون خیلی ممنون که خبرم کردی.حتما کار داشتن گرفتار بودن.گله ای نیست


 

نوشته شده توسط ارشک در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت


اون از من 2 سال بزرگتره

خلاصه بعد از چند تا نامه که رد و بدل شد فهمیدم که اون از من 2 سال بزرگتره.آخه اصلا به قیافش نمی خورد.

چه صیغه ای هست؟این دومین باره که این اتفاق افتاده. یه نامه نوشتم و گفتم 2 سال اونقدر مهم نیست و مهم اینه که همو دوست داشته باشیم و .......

بعد مدت کمی که از دوستی ما گذشت تولده خانوم شد.یادمه یه کتاب فال حافظ براش گرفتم.اما تا موقع تولد من شد به یه بهونه ای قهر کرد.و هدیه بی هدیه.چند ماه نگذشت که دوباره گفت تولدمه.

گفتم ببخشید خانوم،ممکنه بگین شما در سال چند بار به دنیا میاین؟(اینجاست که میگن آدم دروغگو کم حواسه)

چیزی براش نگرفتم.یادمه اینقد دوسش داشتم که یه بار بهم یه آدامس لاویز داده بود.پوستش رو تا مدت ها نگه داشتم.کلی خاطره.کلی علاقه.اما  هر وقت کسی می فهمید باهاش دوستم می گفت که دختر خیلی شیطونیه.الان دارم با خنده اینا رو تعریف می کنم.اما خدا می دونه اون موقع چقدر ناراحت بودم و چی کشیدم.چه دعوا هایی که بخاطرش گرفتم.اونا تلفن نداشتن.گاهی از مخابرات برام زنگ می زد.و گاهی هم واسه هم نامه می نوشتیم.شبای محرم هم که حال و هوای خودش رو داشت.هیچکی برای عزاداری نیومده بود.همه واسه شیطونی اومده بودن.

تو اولین تجربه عشقی اونقد بلا سرم اومد که انگار صد بار شکست عشقی خوردم.و به اندازه صد تا دوستی تجربه کسب کردم.

همیشه می ترسیدم که یه روز بفهمم اون دوسم نداره تا اینکه یه روز دوستام گفتن :ارشک،هفته پیش تو کوچه فروزان رو با یه پسره دیدیم.

ارشک:چی میگین؟مطمئنین که خودش بود؟شاید اشتباه گرفتین.

دوستان:آره خودش بود.این دفعه اول نیست.هفته قبل هم همون موقع اونجا بودن.می خوای این جمعه بیا خودت ببین.

ارشک:باشه.میام.

تا جمعه برام مثل هزار سال آهسته گذشت.چی کشیدم تو این چند روز.سوار موتور با دوستم رفتیم و دیدم آره یه پسره تو اون کوچه خلوت منتظره.اون اطراف بودیم که دیدم آره فروزان خانوم رفت تو کوچه.و موقع رفتن منو دید.کمی سرخ کرد و دست و پاش رو هم گم کرد.و داشت سعی می کرد طوری وانمود کنه که منو نمیشناسه.

دوستم :بریم به پسره گیر بدیم؟

ارشک:اون که تقصیری نداره.تقصیره فروزانه آشغاله که با چند نفر همزمان دوست شد.

غمگین و خسته و افسرده طوری که گویا همه غمهای دنیا تو دلمه از اونجا رفتم و دلمو به جاده زدم.دلی که از غصه خون بود.

از بچه محلاشون شنیدم که مدت زیادیه که با اون دوسته.قراره بزودی بیان خاستگاریش.


چی بگم از دست تو ای روزگار


 

نوشته شده توسط ارشک در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


نظر بده بعد برو دوست من This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting