X
تبلیغات
آخر خط زندگی
دلمو کندمو انداختم دور
تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش

    مثل خواب یک روز در میانه تابستان 

    انگار که از آغاز ،چیزی ،اسمی ،چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای

    با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم  پایین  آمدم

    گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم

    و تو با تمام ناخنهای بلندت روی رگهایم پنجه می کشی

    و دیگر در هیچ مکانی

    در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ،

    و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم

     و همچنان از تو خبری نمی رسد

     و من این بار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم

     عیب ندارد سرخی من از تو  زردی تو از من

     تو خیالت راحت

     دیگر این بار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کنم

     برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه خاطراتم بیرون بریزند

     و برای همین است که این بار حتی دیگر گریه هم نکردم

     برو فقط همین............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:51  توسط ارشک  | 
وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 20:16  توسط ارشک  | 
داشتم می رفتم بیرون.مث همیشه.البته مث همیشه تو این روزا. آخه این روزا یه جا بند نمی شم.

بی قرارم.ادکلن رو گرفتم و خودمو باهاش شستم.مادرم گفت چیکار داری می کنی؟حیف نیست؟

گفتم می خوام خوشبو بشم.

مادرم نمی دونه می خوام این ادکلن و هر چی که از تو دارم زودتر تمام بشه.

یه روزی یکی می گفت که عطر و ادکلن شگون نداره کادو بدی .بهم می خوره.

یعنی راست می گفت؟

احتمالا اگه هر چیز دیگه هم می دادی الان نبودی.

شاید بهتر بود یه قول بهم می دادی.

این روزا اتفاقای عجیبی می افته.آدمایی رو می بینم که خیلی مدت پیش رفته بودن.

فکر کنم دیگه آدم خوبی نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:59  توسط ارشک  | 
چرخ و فلك مي خواستيم

فلك نصيبمون شد

ساده ساده بوديم

كلك نصيبمون شد

دنبال يه حقيقت

تو آينه ها مي گشتيم

اما تو قاب گريه

ترك نصيبمون شد

 

 

نمي دونم چرا اين حسو دارم كه يه روز پشيمون ميشه.چه فايده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 10:39  توسط ارشک  | 

با نگاه مات و بي روحم بعد از اين همه مدت بطرف دانشگاه مي رفتم.كه يهو يه ريو سفيد ديدم.ياد تو افتادم.نمي دونم تازگي چرا اينقدر ريو سفيد مي بينم و خدا مي دونه چه حالي مي شم.اشك از چشمام جاري شد كه يدفعه گفتم بهتره مثبت فكر كنم.نيش خندي براي لحظه اي اومد گوشه لبم.

گفتم خدارو شكر كه اون پرايد سفيد يا سياه نداشت.وگرنه بجاي روزي 60بار روزي 1000بار مي مردم.

هنوزم دوستت دارم.حتي نتونستم آرزو كنم پشيمون بشي.اين روزا فقط آرزو مي كنم كه اين زندگي زودتر تمام بشه.از وقتي رفتي ديگه دوستي ندارم.مي دونم ديگه نمياي.اما بازم شبا به گوشيم نگاه مي كنم كه هيچ اس ام اسي از طرف هيچ كس توش نيست و من تو نوار بدشانسي هستم.بقدري روم تاثير گذاشته كه آدما ازم فاصله مي گيرن.حق هم دارن.هيچ كي غم رو دوست نداره.تو هم خوب كاري كردي رفتي.

حتما دوست داشتني نيستم كه حالا اينقدر تنهام.

چقدر دلم مي خواست كه امسال اولين كسي باشم كه تولدتو تبريك مي گم.آخه بهت قول داده بودم.اما اون مال فيلماست.مي دونم اگه اس بدم يا زنگ بزنم ناراحت مي شي.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:8  توسط ارشک  | 
تو اين ۲سال كه  با هم بوديم يه بار توهين كردم؟يه بار شد بي احترامي كنم؟يه شب شد نيام پيشت و تنها بموني؟يه بار شد باهات دعوا كنم؟شد يه چيزي بگي گوش نكنم؟

چند بار اومدي ديدنم؟چند بار زنگ زدي؟بگو بايد چيكار مي كردم؟اشكال من چي بود؟حالا ميفهمم چرا هر وقت مي گفتم مي خوام تا آخر دنيا باهات بمونم ناراحت مي شدي.حالا مي فهمم چرا اون شب گفتي فعلا بمون.خيلي بي رحمي خيلي سنگ دلي.بد ضربه اي زدي.خيلي دوستت داشتم.سنگ صبورم بودی.اما واسه تو بي ارزش بودم.هر چند مي دونم اين وبلاگ رو هم مث خودم فراموش كردي.اما كاش حرفامو ميشنيدي.حتي فرصت ندادي درست و حسابي خداحافظي كنيم.

اميدوارم پول بتونه جاي عشق و بگيره اگه نتونه تو باختي.

با دلي  پر از غصه و درد  مي خوام از اين اطراف برم اگه کارم جور بشه.خدا حافظ دوستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 8:48  توسط ارشک  | 

سلام.هنوز زندم.گاهی نا امید میشم-گاهی به ته خط می رسم.گاهی بفکر تسلیم شدن مقابل این زندگی به سرم می زنه اما هنوز رو پاهام واستادم و دارم تلاش می کنم-خیلی مدته به کسایی که اومدن و رفتن فکر نمی کنم.اتفاقا چه بهتر شد که نیستن چه حالا واقعا راحتترم.

دیگه مث قبل حسش رو ندارم هر لحظه بیام نت و بنویسم-خستم.از چیزایی که نمی شه گفت و از چیزایی که میشه گفت ولی ارزش گفتن رو نداره.

راستی الان دانشگاه می رم.رشته سخت افزار.اینقد کار و درس بهم فشار میاره که دیگه فرصت فکر کردن به اتفاقات گذشته رو ندارم.

نمی دونم چی پیش میاد اما هر چی که باشه می خوام پاش وایسم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:44  توسط ارشک  | 

ما یه خانواده 4 نفره هستیم یه خواهر و خودم و پدر و مادر. مدتیه از شهر قبلی به رشت اومدیم و حالا تو رشت زندگی می کنیم..بابام یه بوتیک لباس فروشی داشت تو شهرستان خودمون.وضعمون هم بد نبود تا اینکه بابام تصادف می کنه.و تو این حادثه کلی از زندگی عقب میافتیم و همین زمینه ای میشه واسه اتفاقای بعدی و بدهکار شدن بابام.بابامم پول سودی می گیره که میشه قوز بالای قوز.بخاطر کم کردن خرج و مخارج زندگی مجبور میشیم که بعد از مدت ها به شهرستان کوچیک خودمون برگردیم که باعث خوشحالی خیلی از حسودا شد.از جمله خاله جان عزیز.دعوا های بابا و مامان باعث می شد افسرده و غمگین باشم و از طرفی بدلیل این خونه اون خونه شدن دوستای زیادی نداشتم و تنهایی شده بود رفیق لحظه هام.

هر چی داشتیم و نداشتیم فروختیم دادیم پول طلبکارا اما بازم بدهکار بودیم.یه خونه اجاره کردیم و سعی کردیم همه چی رو از نوع شروع کنیم.اما اوضاع روز بروز داشت بدتر می شد.

اولین تجربه دوستی با جنس مخالفم با شکست روبرو شد و در تجربه دوم آرزو با رفتارش بهم گفت که با همه فرق داره و تونست دل منو بدست بیاره.


سلام.منو ببخشین یه مدتی نیومدم.خواستم دور باشم.دلم براتون تنگ شده بود.امیدورام حالتون خوب باشه و بازم مث قبل پیشم بیاین.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:24  توسط ارشک  | 

سلام.بعد از مدت ها برگشتم.شاید نزدیک به شش ماه نبودم.نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم.خیلی مدته بهتون سر نزدم.وقتی تونستم دوباره خودمو پیدا کنم و مشکل  افسردگیم کمتر شد تصمیم گرفتم برای مدتی کمتر از گذشته بنویسم تا از این حالت واسه همیشه بیرون بیام.

بعد از مدت ها وقتی این خاطراتو خوندم برام جالب بود.پشیمون نیستم که تا اینجا نوشتم.تازه می خوام ادامشم هم  بنویسم تا برگردم پیش شما دوستای گلم.قول می دم به همتون سر بزنم.

می خوام خلاصه ای از چیزایی که تا اینجا نوشتم(آنچه گذشت) تو پست بعدی براتون بنویسم.چون از دو تا پست آخر خوشم نیومد این مطلبا رو روی این 2 تا پست می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:14  توسط ارشک  |